مير تقي الدين كاشاني
543
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
بگذار تا پديد كنم همدمى دگر * جويم براى حالت خود محرمى دگر بگذار در جهان بنهم سر فغانكنان * در هر ديار تازه كنم ماتمى دگر من غرق بحر محنت و دردم ، تو بىغمى * سر بردنم به خوى تو باشد غمى دگر زينسان كه دمبدم به فغانم عجب مدار * گر مردهام فتاد ببينى دمى دگر داغ دل مرا به فسون به نمىكنى * اين داغ را مگر برسد مرهمى دگر آن مرهم است وصل شه عالم سخن * كين دم شدست زيبْدهِ عالمى دگر مالك رقاب اهل سخن ، در سخن عَلَم * در ملك شعر و مملكت نظم محتشم آن دم كه خاك مرقدش از ديده تر كنم * آفاق را ز گريهء خونين خبر كنم در آب ديده مردم چشمم شوند غرق * من خاك راه گيرم و بر فرق سر كنم هرچند دوستان و عزيزان دلم دهند * من ساز نوحه كرده فغان بيشتر كنم رسم عزا گرفته گريبان خود دَرَم * دامان خويش رنگ به خون جگر كنم سر در جهان دهم حشم اشك و آه را * بَر همچو بحر سازم و بس بحر ، بَر كنم آيند فوجفوج ملايك به پرسشم * فرصت نباشدم كه بر آنها نظر كنم سازم سياه ز آه شرربار ، روز دل * مانند ابر گريم و گويم به سوز دل افغان كه اوج مهر سخنگسترى نماند * رونقفزاى مملكت شاعرى نماند شرمنده ساز عنصرى و فرّخى برفت * خجلتفزاى ازرقى و انورى نماند بر باد رفت بىغزلش سوز عاشقان * در گلرخان سيم بدن دلبرى نماند او رفت و برد همره خود رتبهء سخن * ز آن شور در « 1 » ديار ، سخنگسترى نماند در ملك شعر هركه بگويد كه سرورم * باور مكن كه مرتبهء سرورى نماند از بيشه شير رفت و شغالان درآمدند * بلبل پريد و هرزه سگالان درآمدند
--> ( 1 ) . اصل : - در .